انشا

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی
انشا عاقبت فرار از مدرسه

 

انشا عاقبت فرار از مدرسه - 3 انشا

 

 

کتاب مهارت های نوشتاری پایه نهم  درس ۶ صفحه ۸۱ با موضوع عاقبت فرار از مدرسه

 

انشا با موضوع عاقبت فرار از مدرسه

 


انشا عاقبت فرار از مدرسه شماره 1 : 


در دوران مدرسه ام به یاد دارم زمانی که در کلاس نهم درس می خواندیم یک روز آن سه درس سخت را در یک روز و در سه زنگ داشتیم که آن درس ها شامل علوم ، زبان انگلیسی و سخت ترین آن ها ریاضی می شدند .


 

 

در آن روز پس از گذشت زنگ اول که درس علوم داشتیم نوبت به زنگ ریاضی رسید و قرار بود که از ما امتحان گرفته شود و نیز زنگ بعد از آن هم املای زبان انگلیسی داشتیم که استرس ما را چندین برابر می کرد.

 

 

در زنگ تفریح اول آن روز دو نفر از بچه های کلاس ما قصد فرار از مدرسه را داشتند و کیف های خود را به درون حیاط آورده بودند و کیف هایشان را به آن طرف دیوار پرتاب کردند و از جایی که مدیر و معلم ها نتوانند ان ها را مشاهده کنند از دیوار بالا رفتند و به کوچه پشت دیوار مدرسه رفتند و من فکر می کردم که آن دو نفری که به آن سوی دیوار رفتند حتما باید هیجان بالایی داشته باشند و به آن دو حس فرار از زندان داده شده باشد .

 

 

ولی آن دو نفری که فردا به مدرسه آمدند برای ما بچه ها تعریف می کردند که به خانه رفتند و سپس همراه با موتور به خوشگذرانی پرداختند و ناظم را در پارکی که کنار مدرسه مشغول یافتن آن دو بوده است را مشاهده کردند و آنروز را تا شب به خوشگذرانی مشغول بوده اند ولی غافل از این که روز بعدی که به مدرسه آمدند آنها را به کلاس درس راه ندادند و والدین آن دو نفر را خواستند تا والدینشان خبر دار شوند و نیز نمره ی انظباط آن ها را بسیار کم کردند و  آن دو روز بسیار  تلخی را پشت سر گذاشتند. 

 

 

انشا عاقبت فرار از مدرسه شماره 2 :

 

 

یادم میاد که از آن روز صبح دیگر خودم نمی‌توانستم برای خوابم برنامه ی شخصی داشته باشم و هر زمانی که میخواستم دل از رختخوابم جدا کنم؛ آن روز مادرم مرا از خواب بیدار کرد و پس از این که صبحانه را خوردم لباس هایی را برایم آورد تا بپوشم و بعد آن به من گفت که باید به مدرسه بروی و من را به در خانه برد.

 

 

 

من نمی‌دانستم دقیقا مدرسه کجاست و حتی آدرس آن هم بلد نبودم و یک کوچه را رفتم و پشت سرم را نگاه کردم دیدم که مادرم دیگر مثل همیشه من را همراهی نمی‌کند و سر جای خودش جلوی در خانه ایستاده و با من خداحافظی می کند؛ در آن لحظه من در جایم میخکوب شدم و شروع به اشک ریختن کردم آخر نمی‌دانستم من قرار است به کجا بروم ودر آنجا چه کار کنم.

 

 

 

پس از مدتی مادرم راضی شد تا با من بیاد و مرا تا در مدرسه همراهی کرد و پس از آن با او خداحافظی کردم و آن روز به راحتی به خانه برگشتم چون مسیر را بلد شده بودم؛ چند سال از آن روز گذشت و من به کلاس های بالاتری رفتم و درس من هم خوب بود اما هر چه بالاتر می رفتم کمی ضعیف تر می شد. 

 

 

یک شب من از این که همیشه باید به مدرسه بروم خسته شدم و نزد خانواده صدایم را بلند کردم و گفتم که دیگر من از فردا دلم نمی خواهد که به مدرسه بروم؛ آن شب خانواده من به من پیشنهاد هایی دادند مثلا گفتند که مشکلی ندارد از فردا نمی‌خواهد به مدرسه بروی اما در خانه هم نمی‌توانی بمانی و مثل کودکی فقط به بازیگوشی بپردازی و باید به سر کار بروی و آن شب سپری شد و من تصمیم گرفتم که به درسم ادامه دهم.

 

اکنون که این انشا را می نویسم به این فکر هستم که چرا من آن روز از مدرسه و درس و تنبیه شدن فرار نکردم و خودم را به کاری مشغول نساختم و اکنون حداقل پس از چندین سال تجربه ای داشتم و پس از این همه درس خواندن با زور به هیچ کجا نرسم و اکنون شاهد این باشم که تعداد افراد بیکار در جامعه روز به روز در جامعه افزایش می یابد و یا شاهد ماشین های گران قیمت باشم که پشت آن نوشته باشند :عاقبت فرار از مدرسه

 

 البته ماندن در مدرسه هم سود های برای ما دارد مثلا این که یاد بگیرید که در هر شرایطی چگونه باید از مغز و فکر خود استفاده کنید تا بیشتر درکار های خود موفق باشید؛ در آخر می خواهم بگویم که همه چیز تغییر می کند حتی در گذر زمان که عاقبت فرار از مدرسه تغییر می کند.

 

انشا عاقبت فرار از مدرسه شماره 3 :

 

مدرسه در زندگی ما خیلی تاثیر گذار بوده  زیرا به دلیل اینکه ما در مدرسه سواد خواندن و نوشتن  یاد می گیریم و انسان بی سواد مانند انسان کم بینا که نمی تواند جهان اطراف خود را به خوبی ببیند و درک کند است .

 

 

خیلی از دانش آموزان علاقه ای به مدرسه ندارند و ترک تحصیل می کنند به دلیل اینکه فضای مدرسه برای آن فضایی سنگین و خشک است و بودن در آن محیط برایشان کسل کننده است و گاهی به دلیل سخت گیری های بیش از اندازه  مسئولین نیز امکان دل زدگی  برای  دانش اموزان وجود دارد.

 

 

 دایی من اصلا به مدرسه و درس علاقه ای نداشت و معلمان نیز به دلیل نخواندن درس های دایی فردوس را تحت فشار می گذاشتن  به طوری که از محیط مدرسه متنفر شده بود و در نهایت  از مدرسه فرار  می کرد و  ترک تحصیل کرد  دورهی اول متوسطه  را در بیرون از خانه مشغول به کار هایی سبک  شد .برای گذراندن زندگی و مخارج آن.



 

کمی  که بزرگتر شد به دلیل این که بی سواد  بود و مدرک تحصیلی خوبی نداشت  هیچ جایی  به آن کار ندادند و در نهایت مجبور شد برای در آوردن پول و مخارج زندگی خود برای دیگران کارگری کند و  با حقوقی بسیار کم و بدون بیمه  و پشتیوانه ایی و زندگی خود را با سختی می گذراند و همیشه حسرت  درس نخواندن خود را می خورد و همیشه به من می گوید  که کار اشتباه آن را تکرار نکنم زیرا عاقبت فرار از مدرسه عاقبت همچون دایی من را دارد .

 

 


نظر شما در مورد این انشا چی بود ؟ نظر بزارید ممنونم


این انشا اختصاصی بوده و کپی کردن بدون ذکر منبع در سایت های دیگر پیگرد قانونی دارد

 

 

 برای با خبر شدن از آپدیت سایت و قرارگرفتن مطالب جدید در سایت در کانال تلگرام ما عضو شوید 

 

برای عضویت در کانال تلگرام روی لینک روبرو کلیک کنید : http://telegram.me/anshair

 

 

 

 

چنان چه در عضویت کانال موفق نبودید می توانید نشانی زیر را در تلگرام جستجو کرده و به کانال ما بپیوندید : 

anshair@

 

مطالب مرتبط

تظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی