انشا

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

انشا باز نویسی حاکمی دو گوش ناشنوا داشت

 

 

 

بازنویسی حکایت حاکمی دو گوشش

 

 

حاکمی دو گوش ناشنوا داشت

 

در روزگاران قدیم در یکی از سرزمین ها پادشاهی خوب و دلسوز زندگی می کرد ؛ او همیشه به اوضاع مردم رسیدگی می کرد و حواسش بود تا حقی از مظلومی ضایع نشود و اینگونه بود که آن سرزمین به سرزمین خوبی ها مشهور شد و همه ی مردم به داشتن چنین حاکمی در سرزمینشان افتخار می کردند .


در یکی از روز ها که مثل همیشه مردم برای رسیدگی به کار هایشان نزد حاکم آمدند تا مشکلاتشان را برای حاکم باز گو کنند ؛ حاکم متوجه شد که دیگر هیچ صدایی را نمی تواند بشنود و متوجه شد که حس شنوایی خود را از دست داده است .

پس از گذشت یک سال طبیبان با روش های مختلف نتوانستند توانایی شنوایی حاکم را به او باز گردانند و حاکم از این که نمی توانست به کار های مردم رسیدگی کند بسیار ناراحت بود .

در یکی از روز ها هنگامی که حکیمی از آن شهر می گذشت به دیدار پادشاه رفت و هنگامی که مشکل پادشاه را فهمید به پادشاه نوشتن را آموخت و به او یاد داد که چگونه با حرکات دست بتواند منظور خود را به مردم برساند و پادشاه که دیگر می توانست از حس ها و نعمت های دیگرش برای کمک کردن به مردم استفاده کند بسیار خوشحال بود و به آن مرد حکیم پاداش خوبی داد تا بتواند تا آخر عمر زندگی راحتی داشته باشد .

 

لینک مطالب مرتبط:

بازنویسی حکایت حاکمی دو گوشش ناشنوا داشت

 

 

نظر شما در مورد این انشا چی هست ؟ نظر بزارید ممنونم

 

 

متن این انشا اختصاصی بوده و هرگوه کپی برداری از متن در وب سایت های دیگر ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد .

مطالب مرتبط

تظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی