close
دانلود آهنگ جدید
بازنویسی حکایت صفحه ی 122 پایه یازدهم - 2 بازنویسی

انشا

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی


بازنویسی حکایت صفحه ی 122 پایه یازدهم - 2 بازنویسی




 

 

اصل حکایت 

یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی گفت : ای پسر چندان که تعلق خاطر آدمیزاد به روزی است اگر به روزی ده بودی به مقام ملایکه از در گذشتی

 

گلستان سعدی


بازنویسی حکایت
 شماره 1 :

 

 

در روزگاران قدیم پسری جوان زندگی می کرد که پدرش تاجر بود و از پدرش به او سهمی بسیار بزرگ به او رسیده بود و زندگی خود را به خوبی و خوشی می گذراند ولی او همیشه احساس می کرد احترامی که مردم به پدرش می گذاشتند را در خود نمی تواند بیابد و همیشه در پیش مردم فردی بی اهمیت و کم ارزش به نظر می آمد .

 

روزی پسر جوان که در حال سفر تجاری بود به شهری رسید و تصمیم گرفت که در آنجا چندروزی را استراحت کنند و سپس به سفر خود ادامه دهند .

 

در آن شهر آوازه ی پیر مردی به گوش پسر جوان رسید که بیشتر مردم شهر در خانه ی او جمع می شدند و او با آن ها به صحبت می پردازد و سعی می کند تا با کمک مردم شهر مشکلات یکدیگر را برطرف سازند .

 

پسر جوان که این خبر را شنید تصمیم گرفت تا روزی در آن جا حضور پیدا کند و بداند که مشکل او چیست که با وجود ثروت فراوان ، مقام بسیار پایین در نزد مردم دارد .

 

پسر جوان در نزد پیرمرد رفت و پس از پایان سخن پیرمرد به نزد او رفت و مشکلش را با او در میان گذاشت و پیرمرد به او گفت: تو فقط مقام بالا را در ثروت فراوان یافت می کنی در حالی که اگر تو به روزی دهنده توجه می کردی و دستورات او را انجام می دادی در زندگی مقام بسیار بالایی را پیدا می کردی و همه ی مردم به تو افتخار می کردند تا جایی که مقامی حتی بالاتر از مقام فرشتگان خداوند را یافت می کردی .

 

 بازنویسی حکایت شماره 2 :

 

در روزگاران قدیم پسری جوان در روستایی زندگی می کرد که پدرش تاجر بود و او از پدرش طریق کسب و تجارت را آموخت تا بعد از پدرش راه او را ادامه دهد . 

 

چند سال بعد پسر جوان شروع به کار تجارت کرد و خیلی زود توانست در کارش پیشرفت کند و دارای ثروت فراوانی شود . 

 

پسر جوان با این که روز به روز بر ثروتش افزوده می شد همیشه حس می کرد که چیزی به مقام معنوی اش افزوده نشده و همه مردم برای ثروت او احترام قائل می شوند و این کار مردم باعث رنج کشیدن آن پسر می شد . 

 

در یکی از روز ها پسر جوان از کوچه های شهر می گذشت حکیمی را دید که مشغول صحبت های بسیار زیبا بر شاگردانش می باشد ؛ پسر جوان که مشتاق سخنان او شده بود وارد جلسه شد و پس از اتمام جلسه مشکل زندگی اش را با حکیم در میان گذاشت و حکیم به او گفت : اگر آنچنان که تو مشتاق مال و ثروت هستی مشتاق به مال و ثروت دهنده بودی مقام بسیار بالایی پیدا می کردی که حتی از مقام ملایکه هم بالاتر می رفتی .

 

نظر شما در مورد این انشا چی هست ؟ نظر بزارید ممنونم

هرگونه کپی برداری از متن انشا در وبسایت های دیگر حرام بوده و پیگرد قانونی دارد

 


 برای با خبر شدن از آپدیت سایت و قرارگرفتن مطالب جدید در سایت در کانال تلگرام ما عضو شوید 




 برای عضویت در کانال بر روی لینک روبرو کلیک کنید : http://telegram.me/anshair


 


چنان چه در عضویت کانال موفق نبودید می توانید نشانی زیر را در تلگرام جستجو کرده و به کانال ما بپیوندید : 


anshair@

 

مطالب مرتبط

تظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی