close
تبلیغات در اینترنت
بازنویسی حکایت صفحه ی 122 پایه یازدهم

انشا

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی


بازنویسی حکایت صفحه ی 122 پایه یازدهم




 

 

اصل حکایت 

یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی گفت : ای پسر چندان که تعلق خاطر آدمیزاد به روزی است اگر به روزی ده بودی به مقام ملایکه از در گذشتی

 

گلستان سعدی

بازنویسی حکایت 

در روزگاران قدیم پسری جوان زندگی می کرد که پدرش تاجر بود و از پدرش به او سهمی بسیار بزرگ به او رسیده بود و زندگی خود را به خوبی و خوشی می گذراند ولی او همیشه احساس می کرد احترامی که مردم به پدرش می گذاشتند را در خود نمی تواند بیابد و همیشه در پیش مردم فردی بی اهمیت و کم ارزش به نظر می آمد .

 

روزی پسر جوان که در حال سفر تجاری بود به شهری رسید و تصمیم گرفت که در آنجا چندروزی را استراحت کنند و سپس به سفر خود ادامه دهند .

 

در آن شهر آوازه ی پیر مردی به گوش پسر جوان رسید که بیشتر مردم شهر در خانه ی او جمع می شدند و او با آن ها به صحبت می پردازد و سعی می کند تا با کمک مردم شهر مشکلات یکدیگر را برطرف سازند .

 

پسر جوان که این خبر را شنید تصمیم گرفت تا روزی در آن جا حضور پیدا کند و بداند که مشکل او چیست که با وجود ثروت فراوان ، مقام بسیار پایین در نزد مردم دارد .

 

پسر جوان در نزد پیرمرد رفت و پس از پایان سخن پیرمرد به نزد او رفت و مشکلش را با او در میان گذاشت و پیرمرد به او گفت: تو فقط مقام بالا را در ثروت فراوان یافت می کنی در حالی که اگر تو به روزی دهنده توجه می کردی و دستورات او را انجام می دادی در زندگی مقام بسیار بالایی را پیدا می کردی و همه ی مردم به تو افتخار می کردند تا جایی که مقامی حتی بالاتر از مقام فرشتگان خداوند را یافت می کردی .

 

 

 

نظر شما در مورد این انشا چی هست ؟ نظر بزارید ممنونم

هرگونه کپی برداری از متن انشا در وبسایت های دیگر حرام بوده و پیگرد قانونی دارد

مطالب مرتبط

تظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی