انشا

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

مثل نویسی باز فیلش یاد هندوستان کرد پایه دوازدهم - 2 انشا در این باره

مثل نویسی باز فیلش یاد هندوستان کرد پایه دوازدهم

گسترش ضرب المثل باز فیلش یاد هندوستان کرد 

 

انشا شماره یک :

در روزگاران قدیم پسر جوانی زندگی می کرد که شغلش آهنگری بود . در یکی از روزها که پسر جوان در مغازه اش مشغول کار و کسب درآمد بود ، دختر زیبایی از جلوی مغازه او رد شد .

پسر با نگاه اول عاشق و دلباخته دختر زیبا شد و این موضوع را با پدر و مادرش در میان گذاشت . خانواده پسر از خانواده دختر خواستگاری کردند و دختر هم به خواستگاری پسر جواب مثبت داد .

 

بعد از برگزاری مراسم مفصل عروسی ، دختر و پسر خانه ای خریدند و زندگی مشترک را شروع کردند . بعد از چند سال آن ها صاحب دو فرزند پسر شدند . 

 

آن مرد با همسر و دو فرزندش هر شب به پارک می رفتند . بچه ها در پارک بازی می کردند و مرد با همسرش صحبت می کرد و از تماشای بچه هایش لذت می برد . 

 

چندین سال گذشت و هر دو پسر خانواده بزرگ شدند . آن ها ازدواج کردند و به خانه های خود رفتند . همسر مرد هم در سن پیری دچار بیماری سختی شد و در نهایت از دنیا رفت  .

 

پیرمرد که از کار خود بازنشست شده بود و دیگر توانی برای کار کردن نداشت ، در خانه ماندگار شد .

 

یک روز پیرمرد به پارک محله خود رفت تا آنجا کمی استراحت کند . با دیدن زن و مردهای جوان که به همراه فرزندانشان برای تفریح به پارک آمده بودند ، یاد گذشته خود افتاد ، ناراحت شد و باز فیلش یاد هندوستان کرد . 

 

 

انشا شماره 2 باز فیلش یاد هندوستان کرد :

 

 

روزی پیرمرد بر لب ایوان حیاط خانه اش نشسته بود و به فکر عمیقی فرو رفته بود یاد و خاطره ی دوران جوانی اش در ذهنش مرور می شد  و او را سخت دلتنگ دوران جوانی اش کرده بود .

 

پیرمرد در همین حال و هوای خود بود که بچه های  بزرگش به داخل حیاط آمدند و پدرشان را دیدند واز او پرسییدند که چرا سخت در حال و هوای خودت فرو رفته ای و چه چیز باعث شده تا این حد ناراحت شوی ؟ 

 

پدرشان در جواب گفت یاد جوانی ام افتادم که دبیر انشا بودم  و به بجه ها موضوع انشا می دادم و پس از آن هرکدام با استفاده از هوش خود متن جذابی را برای من می نوشتند و در سر کلاس می خواندند و من هم از شنیدن آن ها بسیار لذت می بردم و به تفاوت شیوه ی تفکر آن ها پی می بردم و آن کلاس برای من بسیار شیرین و لذت بخش بود و حالا در حسرت آن روز هستم که خیلی  زود گذشت و تمام شد و ای کاش می توانستم دوباره ساعتی از عمرم را در کلاس انشا می گذراندم .

 

بچه های پیرمرد که این حرف را شنیدند با هم شروع کردند به خندیدن و گفتند مثل این که فیل پدرمان باز یاد هندوستان کرده ....

 

 

 

 

 

 پیج اینستگرام ما به نشانی ansha.ir  برای درخواست انشا با موضوع دلخواهتان به صفحه اینستاگرام ما مراجع کرده و موضوع انشای خود را برای ما ارسال کنید تا انشای داخواه شما را هرچه سریع تر و به صورت رایگان در سایت و در اختیار شما عزیزان قرار بدهیم .

 

 

برای مشاهده صفحه اینستاگرام سایت انشا اینجا کلیک کنید 

 

 

نظر شما در مورد این انشا چی بود نظر بزارید ، ممنونم

 

این انشا اختصاصی بوده و کپی کردن این انشا در سایت های دیگر بدون ذکر نام و ادرس سایت  پیگرد قانونی دارد.

 

 

 

 

 

برای با خبر شدن از آپدیت سایت و قرارگرفتن مطالب جدید در سایت در کانال تلگرام ما عضو شوید

 

 

 

http://telegram.me/anshair برای عضویت در کانال بر روی لینک روبرو کلیک کنید :

 

 


 

مطالب مرتبط

تظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی