close
تبلیغات در اینترنت
انشا پایه هشتم

انشا

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

 

انشا جدید در مورد صدای وزش شدید باد


 

 

انشا جدید در مورد وزش شدید باد

 

انشا جدید در مورد صدای وزش شدید باد

یادم می آید زمانی که بچه بودم و هنوز به سن قانونی برای به مدرسه رفتن نرسیده بودم در خانه ی ویلایی بسیار بزرگی زندگی می کردیم .

در یکی از شب ها پدرم به سر کار رفت و من و مادرم تنها در خانه بودیم و پس از گذشت چند ساعت مادرم تصمیم گرفت تا به خانه ی مادرش که یک کوچه بالاتر از ما بود برود .

ادامه مطلب

کتاب مهارت های نوشتاری پایه هشتم صفحه36

 

 

 

 

 

بازنویسی حکایت

 


مردی چشم درد گرفت و پیش دام پزشک رفت که ای دکتر چشم هایم را درمان کن. دام پزشک از آن دارویی که در چشم های اسب  (حیوان) میریخت  و درمانشان می کرد  در چشم این مرد ریخت  و چشم مرد کور شد

مرد از ان دکتر به پیش قاضی شکایت کرد و قاضی گفت برای این دامپزشک هیچ تاوانی یا مجازاتی نیست زیرا اگر تو خر (حیوان) نبودی برای درمان درد یا بیماری خود پیش دام پزشک نمی رفتی

(گلستان سعدی)

 

بازنویسی حکایت مردکی را چشم درد خاست:

 

 

ادامه مطلب

 انشا تصویر نویسی پایه هشتم صفحه 23

پایه هشتم صفحه 23 

 

 در روستا ها همیشه نشاط و دلگرمی و مردم داری در میان مردم موج می زند و مردمان اهل روستا ها بسیار مردمی مهمان نواز و نوع دوست هستند .

خانه های روستایی با خشت و گل ساخته شده اند اما با ته دل چون عمر آن خانه ها گاهی به هزار سال می کشد و شاید شما هم در مسیرتان خانه های گلی را دیده باشید که شاید نصف از آن سالم مانده باشد .

ادامه مطلب

انشا طبیعت تصویر نویسی

 

 

انشا طبیعت تصویر نویسی پایه هشتم – صفحه 23

 

 

 

آسمان صاف و هوا پاک است . خانه های خشتی در دامنه کوه آرمیده اند . سقف های شیب دار خانه ها حکایت از بارش فراوان می کنند . فصل پاییز با هوای سوزناک برگ های زرد درختان را بر زمین فرو می ریزد . درب خانه ها در این روستا قفل ندارد و دیوار خانه ها بسیار کوتاه است .  همه مردم روستا مانند اعضای یک خانواده با همدیگر مهربان و صمیمی هستند . 

ادامه مطلب
 



انشا ساده نویسی حکایت وزیر انوشیروان پایه هشتم





ساده نویسی حکایت به روزگار ، انوشیروان ، روزی وزیرش ؛ پایه هشتم صفحه 95




ساده نویسی حکایت وزیر انوشیروان :
در روزگار قدیم ، بزرگمهر ، وزیر انوشیروان نزد او رفت . انوشیروان از او پرسید : ای وزیر ، آیا تو همه چیز را می دانی ؟

بزرگمهر ، خجالت کشید و گفت : نه ای پادشاه .

انوشیروان پرسید : پس چه کسی همه چیز را می داند ؟

بزرگمهر گفت : همه چیز را همه می دانند ولی همه ، هنوز به دنیا نیامده اند .



ادامه مطلب